تبلیغات
Acєтαмιησρнєη - رفیق من سنگ صبور غم ها
یکشنبه 6 دی 1394  09:30




رفــیــق  من  سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا كه خیلی تنهام

هیشكی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای  رو به زوالی دارم

مجنـونم و دل زده از  لـیلیا

خیـلی دلـم گرفته از خیـلیا

نمونده از جـوونـیـام نشونی

پـیر شدم پـیر تو ای جـوونی

...


تنهای ِ بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه که هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنهای ِ بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی ِ شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هرکی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

تنهای ِ بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچکس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش


( محسن چاوشی)


CM()   
   
نسیم
یکشنبه 6 دی 1394 23:09
لایککککککککککککککک
پاسخ :
زهرا
یکشنبه 6 دی 1394 17:31
خدایا

گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک

این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک

این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور . . .

پاسخ :
زهرا
یکشنبه 6 دی 1394 17:31
به ” خدا ” گفتم : تو را چگونه میتوانم ببینم , ” خدا ” گفت :

تو من را نخواهی دید اما کسی را برات گذاشتم که نیمی ازمن است

” مادر “
پاسخ :
زهرا
یکشنبه 6 دی 1394 17:30
.

یافته هایت را با باخته هایت مقایسه کن

اگر ” خدا ” را یافتی هر چه باختی مهم نیست . . .

پاسخ :
زهرا
یکشنبه 6 دی 1394 17:30
دلم کمی خدا میخواهد ...

کمی سکوت ...

کمی آخرت ...

دلم دل بریدن میخواهد ...

کمی اشک ...

کمی بهت ...

کمی آغوش آسمانی ...

دلم یک کوچه میخواهد بی بن بست ! و یک خدا ؟!

تا کمی با هم قدم بزنیم

فقط همین ...


پاسخ :
زهرا
یکشنبه 6 دی 1394 17:30
پس به نام تو

به یاد تو

و تنهای تنها بخاطر تو

الهی و ربی من لی غیرك
پاسخ :
mehrshad
یکشنبه 6 دی 1394 14:19
س
میگم سنگ صبور دیگه چیه؟؟
عشق چیه؟ غم چیه؟؟
ولی خوبه وبت آورین
سفره شب یلداتونم خیلی زشت بود
پاسخ : سلام
مرسی
وای ببخشید که زشت بود، ممنون از نظرت
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:45
انسانم !

ساکت، چون درخت سیب !

گسترده، چون مزرعه ی یونجه !

و بارور، چون خوشه ی بلوط !

به جز خداوند،

چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود!؟

«حسین پناهی»

پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:45
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
بها کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

شاعر : محمدعلی بهمنی

پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:44
من از پاییز دانستم
خزان آغاز زیبایی است
و هر رنگی دل انگیز است
اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز
به من پاییز می گوید
بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری
اگر قدرش نمی دانی
سرانجامش به پاییز است
اگر از آن لطافت ها گریزانی
اگر محزون و حیرانی
سرانجامش چنین ، رنگی است
من از پاییز دانستم
ز هر فصلی نشاط و لذت و شادی ست
ز هر فصلی ،هوای تازگی جاری ست
ز هر فصلی ،هوا بوی خدا دارد
من از پاییز دانستم
که هر رنگی دل انگیز است
و هر رنگی ز اسرار خداوندی است
اگر آبی ، اگر سبزی
اگر سرخی،اگر زردی...
من از پاییز دانستم
صفای زندگی تنها ، جوانی نیست
و هر فصلی
حکایت از زمان خویش می خواند
ز هر فصلی صفای زندگانی هست
من از پاییز دانستم
ز هرفصلی صفای زندگی پیداست
اگر نیکو
اگر زشت است
هوای زندگی رنگی است
سیاهی را فراری ده
سراسر زندگی رنگی است
هوای زندگی سبز است
صفای زندگی آبی
نگاه عشق بس زیبا
سراسر زندگی نیلی
من از پاییز دانستم
خزان آغاز زیبایی است
اگر چه رنگ او زرد است
حضور زندگی ، جاریست
حضور زندگی جاریست
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:44
شقایق گفت با خنده ، نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت:شنیدم،سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود،اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش،آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد،پس از چندی
هوا چون کوره آتش،زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت،اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد،کمی اندیشه کرد،آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

"فریبا شش بلوکی"



پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:43
هست را
اگر قدر ندانی
می شود
بود
و چه تلخ است
هستی
که بود شود و
دارمی که...داشتم...
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:43
قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی از پس بعضی چیز ها بر نمی آیی. چیز هایی که شاید هیچ کس نبیند و بزرگی اش را حس نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی بعضی چیز ها برایت آنقدر وزن می گیرند، آنقدر در دلت سنگینی می کنند که فکرش را هم نمی کنی روزی بتوانی فراموششان کنی. به خیالت هم نمی رسد روزی بیاید که آن همه سنگینی رسوب کرده در قلبت شسته شود، پاک شود. و دیگر لبخندت را زمین گیر غمی کهنه نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی می بینی فعلی به سادگی «بخشیدن» چقدر سخت است. سخت تر از تمام کارهای سخت دنیا. حتی سخت تر از فراموش کردن، کنار آمدن. سخت تر از تحمل دلتنگی و درد دل کردن. می بینی بخشیدن چقدر نیرو می خواهد که با خودت کنار بیایی و تمام آن کار های سخت را با هم انجام دهی. تا شاید بتوانی قدم در راه بخشش بگذاری. گذشتن از دیوار خاری که یک روز جایی درست سر راه نگاه پر اعتمادت به زندگی ساخته شــده و تمام رویا هایت را زخمی کرده آسان نیست. امــا اگر بتوانی از آن عبور کنی. بخشیدن خیلی سخت است اما به سبک شدن دل، به یک لبخند آسوده می ارزد نه؟
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:42
کاش می شد کوچه باغ عشق را
در میان گامهای خسته ای تقسیم کرد
کاش می شد در نگاه سرد صبح
عشق را بر آسمان تفهیم کرد!
"کیانا وحدتی"
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:42
رفتن که بهانه نمی خواهد،

یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و

گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نمی خواهد،

وقتى نخواهى بمانى،

با چمدان که هیچ ، بى چمدان هم می روى !
ماندن...
ماندن اما بهانه مى خواهد،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى،
یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...
وقتى بخواهى بمانى،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد

خالى اش مى کنى و باز هم می مانى ...
می مانى و وقتى بخواهى بمانى

نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !
آرى،
آمدن دلیل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هیچکدام ...

"فروغ فرخزاد"
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:42
نمی دانستم که،

دلت مهمان دارد،

دمِ در خوب است،

مزاحم نمی شوم...
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:41
بی خیال نداشته هایت
بی خیال دلتنگی هایت
بی خیال هر چه که خیالت را ناآرام می کند
به من بگو ببینم
امروز نفس کشیده ای؟
آری؟
پس خوش به حالت
عمیق نفس بکش
عمیـــــــــــق
عشق را
زندگی را
بودن را
بچش
ببین
لمس کن
و با تک تک سلولهایت لبخند بزن و بگو
«معبود من، شکر که مرا جان بخشیدی»
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:41
حس ناب یه حس ساده نیست ،
یه احساس زیباست که گاهی آدم تو وجود خودش حس میکنه ،
گاهی چیزایی رو باقلبت میبینی که چشمت قادر به دیدنش نیست
یه حس ناب میتونه یه لبخند باشه
میتونه گفتن دوست دارم باشه
میتونه یه کارخوب باشه
میتونه گرفتن دست کسی باشه
میتونه یه برخورد خوب باشه
میتونه گفتن یه جمله به خدات باشه
میتونه همه ی چیزای خوب باشه
داشتن یه حس ناب رو واستون آرزو میکنم

پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:41
یک نفر...

یک جایی...

تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می‌کنه احساس می‌کنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش

یک نفر...

یک جایی...

در حال فکر کردن به توست
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:41
ﻣﻦ زن بوﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ
کوتاه کوتاهﮐﻨﻢ
ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺎ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭ ﺯﺭﺩ
ﻭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ
ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺎﺯﮎ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:40
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد،كه چرا انسان،این دانا،در تكاپوهایش ره نبردست به اعجاز محبت؟

و نمی داند كه در یك لبخند چه شگفتی ها پنهان است.

من برآنم كه اگر دردی را از سینه ای برداری بیهوده زنده نخواهی بود!

اگر سینه سرخ بی رمقی را به آشیانه برسانی بیهوده زنده نخواهی بود!

تك تك ما سرانجام روزی مورد سوال قرار خواهیم گرفت،

مهم این است كه چقدر بخشیده ایم

نه چقدر داشته ایم!

چقدر خوب بوده ایم

نه خوب، جلوه كرده ایم

«اقتباس از شعر فریدون مشیری»
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:40

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
بها کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

شاعر : محمدعلی بهمنی
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:39
به گل های یاس که نگاه میکنی
انگاری دارن فکر میکنن
یه تفکر سپید
یه سکوت پربار دارن
خیلی نازک هستن

ظریف و کوچیک اما

وقتی میخوای از شاخه جداشون کنی
عطرشونو از هیچ کس دریغ ندارن
حتی توی خونه های قدیمی و کاهگلی هم
باز میشن
خیلی بی ادعا و کم توقع و در عین حال خیلی بزرگ و زیبا هستن
درست مثل تو
از تو و به یاد تو مینویسم
امشب از تو مینویسم
از تو و قلب رئوفت
از قشنگی محبت
از دو چشمون کبودت
از تو که تو این غریبی
آشنای مهربونی
وای که چشمات پره حرفه
با زبون بی زبونی
امشب از ستاره گفتم
پر نور شد شب تارم
حیفم اومد که به یادت
گلی تو باغچه نکارم
تو خودت یه پارچه مهری
توی آسمون برفیم
قربونت بشه الهی
دل تنهای دو حرفیم
امشب از تو مینویسم
گل یاس مهربونم
که اگه یه روز نباشی
مثل یه برگ خزونم
از تو که نور امیدی
توی این شبای تاریک
منو تا خدا کشوندی
توی این جاده ی باریک
امشب از تو مینوسم
ای مسافر غریبه
که خدا تو قلب خستم
مهری از تو آفریده
که خدا تو قلب خستم
مهری از تو آفریده
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:39
به گل های یاس که نگاه میکنی
انگاری دارن فکر میکنن
یه تفکر سپید
یه سکوت پربار دارن
خیلی نازک هستن

ظریف و کوچیک اما
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:38
پرواز چه لذتی دارد؟
وقتی
زنبور کارگری باشی
که نتوانی
عاشق ملکه بشوی
«جلیل صفربیگی»
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:38
سازت را بردار

تا میتوانی بنواز

مرغ خنیاگر من

چندیست دیگر

نه مینوازد

و نه میخواند

با من هم

دیگر حرف نمیزند

بنواز

شاید نواختنت او را

بر سر شوق آورد

نکند

صدای پای پاییز

عاشق ترش کرده؟

پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:38
رویاهایم رنگ قدیمی‌ترین گلدان شمعدانی مادربزرگ است. حوض خانه افکارم ماهی دارد به اندازه خیال‌های کودکی.

ماهی‌های رنگی افکارم سبز و آبی و نارنجی‌اند.

تاب می‌خورم روی پیچک مهربانی که دیوار قلبم را به آسمان رویا پیوند داده.

نسیم خاطرات دیروز روی گونه های باران خورده ام را نوازش می کند.

کمی تا قسمتی هوای چشمهایم شرجی می‌شود...

لحظه هایم ارغوانی میشود.

ثانیه شمارهای زمان به باران که می‌رسند آرام و باوقار می‌شوند… چرایش را حتی پیچک باغ هم نمی‌داند.

لحظه‌ای سکوت به حرمت تمام دیروز و به عشق قردا

شاید برکه آرزوها روزی به اقیانوس حقیقت لبخند بزند.
باور می‌کنم رویاهایم را تا آرزوهایم هم صدا با من، حقیقت را پیدا کنند...

پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:37
همه به دیدن دریا می روند

و من

فکر می کنم

چقدر دلش می گیرد

ساحل...
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:37
و گاه


حبّه قندهای


رنگـارنـــگ


از جنسِ دلتنــگی


می افتند در فنجان دلم


و حل می شــوند،آرام آرام


و روح مـن،


سرمیکشد این نوشیدنی شیریــن را


آری، سر میکشم این دلتنگیِ رنگارنـگم را
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
یکشنبه 6 دی 1394 10:36
کمی نان گذاشته ام در آن زنبیلِ ترکِ دوچرخه

چیز دیگری لازم نیست

دیگر باید رفت

هرچه زودتر، بهتر

باید آنقدر رکاب بزنم که پاهایم درد بگیرد

شاید این دردی که بر جان مانده از یاد برود...

باید آنقدر رکاب بزنم که از همه خاطره ها دور شوم

این طور بهتر است!


پاسخ :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30