تبلیغات
Acєтαмιησρнєη - شوخی با باران کوثری
پنجشنبه 3 دی 1394  11:30
نوع مطلب: (کلیپ ،طنز ... ،) توسط: ღ princess ღ

[http://www.aparat.com/v/8Urdi]


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 3 دی 1394
CM()   
   
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:50
بمان!

دوست داشتنم

هنوز بوی باران و کاهگل می دهد

بوی مداد جویده ی شده ی کودکی ام

بوی گلبرگ های گل محمدی لای قرآن

بمان!

من تو را

قد انگشتان دو دستم

دوستت دارم.
پاسخ :


♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:50
عشق تازه

بی تو شیرین شور فرهادش نبود

بیستون را ترس، فریادش نبود

می به جام لیلی و مجنون نبود

ختم شعری وصلت میمون نبود

آمدی ، چینش نمودی واژه را

خود نوشتی شعر عشق تازه را

گرمی آغوش تو درمان نمود

سردی دستان و اندام خمود

با نگاهت اطلسی جانی گرفت

زندگی آهنگ عرفانی گرفت

کوچه با عطر تنت مستانه شد

قلب من فارغ ز صد افسانه شد

خوش نشستی بر بلندای دلم

تا ابد در کوی تو شد منزلم

سر بنه بر شانه های خسته ام

تا ببینی از چه من دل بسته ام

شمع باش و بگردان بر سرت

این غلام دل سپرده بر درت

های و هوی من نمیگردد تمام

تا تو را دارم ،تمام لحظه هام
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:50
روانه نیستم اما
سال‌هاست دور خودم می‌چرخم وُ
می‌سوزم.
رفتن‌َت در من
شمعی روشن کرده است انگار
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:50
کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی

بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:49
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق




ابروی قبله را خبری از اشاره نیست
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:49
فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!!
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:49
عشق

دکانی است

که مغازه دارش سالهاست مرده است

و تو غمناک

تکه نانی

برابر چشم او می دزدی



من سال هاست کودک این مغازه دارم
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:48
من در این تاریكی
فكر یك بره روشن هستم
كه بیاید علف خستگی‌ام را بچرد.

من در این تاریكی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می‌بینم
كه دعاهای نخستین بشر را تر كرد.

من در این تاریكی
درگشودم به چمن‌های قدیم،
به طلایی‌هایی، كه به دیوار اساطیر تماشا كردیم.

من در این تاریكی
ریشه‌ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ، آب را معنی كردم.
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:48
ما گنهکاریم،آری جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ،کیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟
پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:48
دوست اش می دارم

چرا که می شناسمش

به دوستی و یگانگی

شهر

همه بیگانگی و عداوت است

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم .

اندوه اش

غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی .

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم

و پنجره یی

که صبح گاهان

به هوای پاک گشوده می شود

و طراوت شمع دانی ها

در پاشویه ی حوض .

چشمه یی

پروانه یی و گلی کوچک

از شادی

سرشارش می کند

و یاسی معصومانه

از اندوهی

گران بارش :

اینکه بامداد او دیری ست

تا شعری نسروده است .

چندان که بگویم "امشب شعری خواهم نوشت"

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود

چنان چون سنگی

که به دریاچه یی

و بودا

که به نیروانا .

و در این هنگام

دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوبش را

تنگ در آغوش گرفته باشد .

اگر بگویم که سعادت

حادثه یی ست بر اساس اشتباهی

اندوه

سراپایش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچه ای

که سنگی را

و نیروانا

که بودا را.

چرا که سعادت را

جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقی که

به جز تفاهمی آشکار نیست .

بر چهره ی زندگانی من

که بر آن

هر شیار

از اندوهی جان کاه حکایتی می کند

آیدا

لبخند آمرزشی ست.



نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی

به هیات او در آمده بود.

آن گاه دانستم

که مرا دیگر از او گزیر نیست.


پاسخ :
♡❀عشق بے ثمر❀♡
پنجشنبه 3 دی 1394 17:48
به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی ک ه عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی
که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک
پاسخ :
meitiem
پنجشنبه 3 دی 1394 15:53
خخخخ عجب دیووونه ای بود
باران کوثری هی می گفت وسطه بهشته جاش خخخخخخ
لایک
h
پنجشنبه 3 دی 1394 11:53
خیلی باحال بود
پاسخ : مرسی از حضور گرمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.